Monday, January 09, 2006

strane stories of baba داستان های غریبی از زندگی مهربابا

09/01/2006 23:49

peace, today about 20 hours of power cut we had. Had a letter of support from a brother writer from Germany which made me very happy. Will write more about it later. Went for Bhauji’s talk at dining hall. He told many ‘weird’ stories about Baba and His seclusion times and practices. The reason I said ‘weird’, is only because by definition, these acts of Baba are so, according to ‘intellectuals’ of course! (a friend who has never been here and had just ‘heard’ something about here, with filtered ears, had such a comment about this place, so I used the term.

Took some notes but cannot make the story now and wish I can refer to Bhaujis books about life of Baba, and tell it in more detail.

It is 23:56 and I better rest for now…..

سلام. امروز بیش از 20 ساعت برق نداشتیم و حتی آب برای شستشو هم نبود چون برق نبود! یک نامه ی حمایت از سوی یکی از برادران نویسنده از آلمان داشتم که برایم بسیار عزیز و خوشحال کننده بود. بیشتر در موردش خواهم نوشت. بعد از ظهر برای شنیدن سخنان باو به سالن غذاخوری رفتم و ایشان داستان های بسیار عجیب و غریب از رفتارهای مهربابا در دوران خلوت نشینی اش تعریف می کرد که با هیچ علم و منطقی جور درنمیاد بجز با اراده ی الهی. حیف که وقت نیست از روی یادداشت هایم مطلب را برسانم و ترجیح می دهم با مراجعه به منبع معتبر (که 21 جلد کتاب زندگی مهربابا است توسط باو که آن ها را در 7 ماه نوشته!) برایتان داستان را نقل کنم...... تا به زودی... شاد باشیم.


Post a Comment

<< Home